کم سن و سال تر که بودم ، زیاد به این موضوع که بزرگ شدن جاده ای که منو به خوشبختی می رسونه فکر میکردم اما الان متعجبم و نمی دونم چجوری به لبه ی این پرتگاه رسیدم،زندگی همینطوریه دیگه نمی فهمی وقتی هم می فهمی دیگه فرقی نمی کنه ، فقط باید نگاه کنی!
پی نوشت:
و بهترین و غم انگیزترین تعریف از فراموش شدن هم می رسه به مارکز:
بزرگ ترین موفقیت زندگی ام این بوده که با چشم های خودم ببینم که چه طور فراموشم
احساس میکنم که به اندازهی یک ابدیت از زندگی دور بودهام گویی سرم را پشت دیواری کردهام که در پس آن بیانتهایی تاریک، فراموشی و استراحت همیشگی وجود دارد
هاینریش بل
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:9 توسط V|
برچسب: تنهایی,
نویسنده: بنیامین کمالی
کاش می رسیدم به اولین روزها
به کلاف هایی که زندگیم را از آنها بافتم
شاید خیلی چیزها عوض می شد
و حالا هر روز نمی شکافتم زندگی را
پی نوشت:
اگر قبرستان جایی است كه مردگان را در آن به خاك سپردهاند، پس ما قبرستاننشینان عادات و روزمرگیها را كی راهی به معنای زندگی هست؟ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت
22:5 توسط V|
بهترین توصیف از موقعیت فقط اونجا که اخوان ثالث میگه
اینجا که ماییم
سرزمین سرد سکوت است
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:11 توسط V|
برچسب: روزمرگی,
نویسنده: بنیامین کمالی
من کمی دیر
به دنیای تو پیوستم و این
قسمتی است
که من سخت از آن دلگیرم ..
امیر اخوان
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی
همهی ما در آرزوی چیزی هستیم که نمیدانیم چه بنامیمَش ولی همیشه در درونمان حسش میکنیم،تمام زندگی به تو فکر کرده ام ولی هنوز هم نمی دانم چیستی؟سالهاست جز روشن تر از خاموشی و پر حرف تر از بی حرفی در وجودم ندیده ام، من ساکن دردهای مشترک ما هستم، مایی که نمیدانم چند نفر است!
پی نوشت:
لای هر چیزِ خنده داری که می بینیکمی مصیبت پیچیده شده است
دشمن عزیز جین وبستر نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور
برچسب: مشترک,
نویسنده: بنیامین کمالی
و من به هر نشانیِ باریکآنگاه مانده با شب،آری خو بسته ام به خانه ی تاریکچون آتشی به خرمنِ خاکستر سیاه
نیما یوشیج
پی نوشت:
سراپا درد بی درمانم،نه اشتباه نکن درمان تو نیستی
هنوز هم مثل بیماری که پزشک جوابش کرده
دلم را به معجزه خوش کرده ام!
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت
20:40 توسط V|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی


فقط همونجا که فروغ میگه:
مرا در ساکت آیینه ها بنگر که چگونه باز با ته مانده های دستهایم عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:43 توسط V|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی


من شدیدا با این جمله ی کامو موافقم:
من انسان های زیادی را دیده ام که مُرده اند چون زندگی برایشان ارزش زندگی کردن نداشت
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:44 توسط V|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی
عصیان
صدای باد میاید عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره
میدانم که وارد یک خواب شده ام و تاریکی مثل یک کشتی آرام آرام در من پهلو گرفته است
شهرام شیدایی
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:44 توسط V|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی
من الان توقعاتم از جهان روابط انسانی رو واقعی کردم یعنی دیگه رویاپردازی های احمقانه نمیکنم مثل اینکه جهان پر از صلح بشه و آدمها عاشق همدیگه باشن و این داستانها! الان توقعم رسیده به اینجا که آدمها حتی شده بصورت ریاکارانه خوش اخلاق باشن گرم باشن لبخند بزنن!
نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:38 توسط V|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی